محمد تقي جعفري

مقدمة الكتاب 18

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

پس از اين مطالب از آن جهت كه در تطبيق مسئله دو بىنهايت صحبت عايشه را مطرح ساخته بود ، لذا در باره اين كه حميراء ( عايشه ) اگر چه مؤنث است ، ولى تانيث هيچ گونه نقصى نيست ، زيرا عرب كلمه نفس و روح را مونث به كار مىبرد ، و اين نقصى براى اين دو حقيقت نيست . از آن طرف مگر زن و مرد در داشتن روح انسانى مشترك نيستند ؟ يا مگر چنين نيست كه روح انسانى را خصوصيت مرد و زن بودن نمىتواند رنگ آميزى كند ؟ 15 - اين حميراء لفظ تأنيث است و جان نام تأنيثش نهند اين تازيان ليك از تأنيث جان را باك نيست روح را با مرد و زن اشراك نيست اگر اين مطلب را كه فعلًا جلال الدين بيان مىكند ، با اصل موضوعى كه در اول ابيات مطرح ساخته است ( توصيه به بهره بردارى از نفحات الهى ) در نظر بگيريم ، خواهيم ديد از نظر انديشه و روابط منطقى ميان موضوعات و مسائل هيچ گونه رابطه‌اى ميان آنها ديده نمىشود . سپس در بارهء عظمت اين جان صحبت مىدارد كه از مفاهيم طبيعى بالاتر است ، مىگويد : از مونث وز مذكر برتر است اين نه آن جانست كز خشك و تر است اين نه آن جانست كافزايد ز نان يا گهى باشد چنين گاهى چنان به همين ترتيب در اين ابيات موضوعات گوناگونى را به ميان مىكشد . از قبيل : 1 - اين جان انسانى باعث خوشى است ، نه تنها باعث خوشى بلكه جان انسانى عين خوشى است ، خوشى روح انسانى عاريتى نيست كه روزى از روح جدا شود . 2 - هنگامى كه عاشق واقعى سر مست عشق الهى گردد ، عقل در مرتبهء نازله مانده نمىتواند آن مقام را درك كند ، لذا اگر بخواهد آن مقام را درك كند گمراه خواهد گشت . 3 - ديدهء عيب بين مبرا از عيب نيست ، به همين جهت است كه روح پاك عيب جو و عيب بين نيست . 4 - از اين اصل نتيجهء بسيار مهمى مىگيرد و مىگويد : عيب شد نسبت به مخلوق جهول نى به نسبت با خداوند قبول كفر هم نسبت به خالق حكمت است چون به ما نسبت كنى كفر آفت است در بارهء اين دو بيت در محل خود بحث و بررسى مشروحى كرده‌ايم . سپس مىگويد : 5 - روح كسانى كه اولياء الله را دشمن مىدارند ، در حقيقت مانند اجسام طبيعى است كه هيچ گونه آگاهى و عظمت روحى در آنها وجود ندارد . 6 - مىگويد : ملاحت و فصاحت پيامبر اسلام را گروهى به ارث برده‌اند ، اين وارثان در نزد تو نشسته‌اند ، يعنى تو آنها را مىبينى ، ولى در مقابل روح ،